شنیدم چون ز رحمت، بعد افلاک
زمین را خلق کردی، ایزد پاک
زمین مکه را اول بنا کرد
سپس از آن، بنای شهرها کرد
به ذیقعده، به روز بیست و پنجم
شدی دریای رحمت، در تلاطم
ز خاک مکه، چون خلق جهان شد
ز فخرش، کعبه، سر بر آسمان شد
چو شد گسترده ز آن جا، خوان عامش
از آن گردید «دَحْوُ الاَرْض»، نامش
غرض؛ چون مکه آمد، بر سرِ فخر
گشودی از شرف، بر رخ، درِ فخر
که من اول زمینم، در زمانه
خدا را، در دل من، هست خانه
نه تنها، قبلهگاه خاکیانم
مَطاف و کعبۀ افلاکیانم
هنوزش این سخن اندر دهان بود
که کردی کربلایش، راه مسدود
که هان! ای مکه! تا کی ژاژخایی؟
کجا در رتبه، چون کرببلایی؟
تو گر هستی سرای رب ذوالمن
به هفتاد و دو تن، قربانگهم من
اگر زمزم تو را، آب حیات است
ولی در کربلا، آب فرات است
بنایت از خلیل، ار استوار است
مرا معمار، دستِ کردگار است
بود زُوّار او، از زائرت، بِه
سر خود را به پای زائرش، نِه
که اندر عرش جای زائر اوست
ببین جایش، به نزد حق، چه نیکوست
دعا در نزد قبرش، مستجاب است
که اجر زائرینش، بیحساب است
به اطراف ضریحش، جمع هستند
همه پروانۀ آن شمع هستند
زیارت میکنند آن تشنه لب را
ببین از زائرین، حال طلب را
به روز عید قربان، اجر زُوّار
بود اول ز من، تو آخر کار
خدا زُوّار این عرشْ آستان را
کند اول نظر، پس حاجیان را
سزد گر فخرها سازم به افلاک
که بگرفتم، به بر آن جسم صد چاک
در آن ساعت که عطشان شاه دینم
فتاد از خانۀ زین، بر زمینم
نبُد کس اندر آن دم یاور او
به جز غمدیده زینب، خواهر او
فغان زان دم که آن مظلومهۀ زار
حسین خویش را دیدی گرفتار
دو دست از بیکسی، بر سر نهادی
ز دیده، دُرّ اشک و خون، فُتادی
ز چاره، چون که دستش گشت، کوتاه
به سوی ابنسعد آمد به صد آه
که ای ظالم! چسان داری نظاره؟
شود جسم حسینم، پاره پاره
خوشا! اکنون به حال زائر او
که بگرفتند جا، در حائر او
الا «خوشدل»! لب از گفتار بربند
پریشانی زهرا را تو مپسند
شاعر:خوشدل تهرانی
ما را در سایت مجمع ستايشگران حریم ولايت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 20