
خاطرات سنگ آسیای دستی حضرت زهرا(سلام الله علیها) از روز دحوالارضکوه بودم، بلند و باعظمتروی دامان دشت جایم بودقد کشیدم ز خاک تا افلاکابرها، فرش زیر پایم بودشب که چشم ستاره روشن بودنور مهتاب، دل ز من میبردصبح، چون آفتاب سر میزداولین پرتوش به من میخورددفتر وحی حق که روز به روزجلوهاش سبز و سبزتر بادادر بیان شکوه من، داردآیۀ «والجبال اوتادا»سینهام را اگر که بشکافندلعل و الماس دیدنی دارماز گذشت زمان و «دحو الارض»خاطراتی شنیدنی دارم...صبح یک روز چشم وا کردمضربۀ تیشه بود گوش خراشتخته سنگی شدم جدا از کوه...
ادامه مطلب