
از قضا روزی مرا شد سوی قبرستان گذاردیدم اندر خوابِ حسرت، خفتگانِ بیشمارگلشنی اما ز تاراج فنا اندر خزانگلسِتانی خوش ولی پژمرده اندر نوبهارهر طرف زیبا رُخی شمشاد قد عناب لبرو به خاک افتاده از تیغ اجل بیبرگ و بارتازه دامادان شبستانِ عدَم را کرده فرشدر گزار نوعروسان باز چشم انتظارنوعروسان گشته هم آغوش با داماد مرگخال بر اعضا ز مور و چنبر گیسو ز ماریک طرف مستان جام نخوت و جهل و غرورسر برآورده به زیر خاک از خواب خُمارکاتب قدرت به الواح جبینِ یک به یکسر «کُلّ مَن علیها فان» نموده آشکاراندر آن گلزار ناک...
ادامه مطلب